جنگ ۱۲ روزه تمام شد؛ اما جنگ ترکیبی تازه شروع شده است

یادداشت ۲: از رخداد پنهان تا بحران علنی؛ وقتی امنیت، سایبر، روایت و اقتصاد یک زنجیره می‌سازند

 چرا «بعد از آتش‌بس» خط تماس امنیتی است؟

بعد از پایان درگیری سخت، معمولاً انتظار عمومی این است که تهدید هم کم شود. اما در منطق جنگ ترکیبی، دقیقاً همین «لحظه‌ی بازگشت به عادی‌سازی» می‌تواند به یک فرصت برای ضربه‌های کم‌هزینه تبدیل شود؛ ضربه‌هایی که قرار نیست الزاماً خسارت سنگین بسازند، بلکه قرار است «تصویر کنترل» را مخدوش کنند و جامعه را دوباره وارد وضعیت تردید و فرسایش کنند. به همین دلیل، یکی از اولین خطوط تماس در فاز پساجنگ، میدان اطلاعاتی-امنیتی و ضدنفوذ است؛ چون هر رخداد امنیتی ظرفیت آن را دارد که هم‌زمان روایت، اقتصاد و انسجام اجتماعی را تحریک کند.

2 scaled
جنگ ۱۲ روزه تمام شد؛ اما جنگ ترکیبی تازه شروع شده است 2

نکته‌ی مهم این است که موضوع صرفاً «جلوگیری از یک حادثه» نیست؛ موضوع، جلوگیری از «زنجیره‌ی حادثه تا روایت تا اضطراب و واکنش اقتصادی/اجتماعی» است؛ یعنی همان نقطه‌ای که امنیت به روایت و اقتصاد گره می‌خورد.

 اگر این زنجیره دیده نشود، دستگاه‌ها معمولاً هر کدام مسئله را در قاب خودشان می‌فهمند: امنیتی‌ها دنبال پرونده‌ی نفوذ می‌روند، فنی‌ها دنبال رفع اختلال می‌روند، اقتصادی‌ها دنبال کنترل بازار می‌روند، و رسانه‌ای‌ها دنبال مدیریت افکار عمومی. اما جنگ ترکیبی دقیقاً از همین «چندتکه بودنِ فهم» سود می‌برد.

 الگوی عملیات پنهان: ضربه کوچک، اثر بزرگ

عملیات پنهان در فاز پساجنگ معمولاً چند ویژگی ثابت دارد. اول اینکه ضربه‌ها «کوچک اما نمادین» هستند؛ یعنی رخداد طوری انتخاب می‌شود که رسانه‌پذیر باشد، ساده روایت شود، تصویر بسازد و بتواند به ناکارآمدی یا بی‌ثباتی وصل شود.

دوم اینکه تهدید، تک‌لایه نیست؛ عناصر انسانی، رسانه‌ای، سایبری و حتی مالی می‌توانند کنار هم قرار بگیرند تا یک ضربه‌ی کوچک به یک بحران بزرگ تبدیل شود، و همین چندلایگی باعث می‌شود پاسخ‌های تک‌بخشی کفایت نکند.

سوم اینکه بسیاری از این اقدامات در «فضای خاکستری و انکارپذیر» رخ می‌دهد؛ جایی که اثبات منشأ سخت است و مهاجم می‌تواند مسئولیت را انکار کند.

در چنین الگویی، ارزش یک رخداد نه فقط در خسارت واقعی، بلکه در «قابلیت روایت‌سازی» آن است. یعنی دشمن دنبال این است که رخداد، به‌عنوان یک شاهد ظاهراً ساده جا بیفتد: «اگر این اتفاق افتاد، پس کنترل نیست»؛ و همین گزاره‌ی ساده، بعداً مثل نخ، چند میدان دیگر را هم به هم می‌دوزد.

 روایت، تقویت‌کننده‌ی رخداد است؛ نه پیوست رسانه‌ای

فاز پساجنگ زمان اوج حساسیت روانی و شناختی جامعه است. جامعه خسته است و دنبال روایت‌های ساده و سریع می‌گردد؛ پرسش‌های زیادی در فضای عمومی می‌چرخد؛ و حتی بازار و تصمیم‌های اقتصادی مردم هم به شدت به «برداشت» وابسته می‌شود.

در همین فضا دو خطر هم‌زمان شکل می‌گیرد: یا روایت رسمی دیر می‌رسد و چندپاره است، یا روایت‌سازی رقیب با سرعت و تکنیک‌های رسانه‌ای برداشت غالب را شکل می‌دهد. در جنگ شناختی هدف فقط اقناع نیست؛ بازطراحی چارچوب ذهنی است: اینکه مردم به جای تحلیل، در احساس زندگی کنند و به جای حل مسئله، گرفتار دوقطبی و مقصرسازی شوند.

بنابراین، «مدیریت رخداد» بدون «مدیریت قاب» ناقص است. اگر رخداد امنیتی یا اختلال خدماتی اتفاق بیفتد، آنچه سرعت بحران را تعیین می‌کند فقط سرعت فنیِ رفع مشکل نیست؛ سرعت روایت‌سازی هم هست. این یعنی حوزه‌ی امنیتی-اطلاعاتی باید از ابتدا هم‌زمان با تیم‌های فنی و ارتباطی یک تصویر واحد بسازد؛ چون رخداد سایبری یا امنیتی، هم پرونده‌ی فنی است هم پرونده‌ی عمومی.

 تاب‌آوری سایبری و خدمات عمومی: هدفِ طلایی جنگ ترکیبی

در جنگ ترکیبی، مهاجم معمولاً سراغ خدماتی می‌رود که «حیاتی‌اند، عمومی‌اند و پرکاربرد»؛ چون اثرشان سریعاً به اعتماد عمومی و احساس امنیت روزمره منتقل می‌شود. مشکل اینجاست که ما گاهی «پیشگیری» را جدی می‌گیریم اما «بازیابی» را نه؛ در حالی که معیار موفقیت در این میدان این نیست که هیچ رخدادی اتفاق نیفتد، بلکه این است که اگر رخ داد، سرویس چقدر سریع برگردد چون هر دقیقه تأخیر، هزینه‌ی ادراکی تولید می‌کند و روایت را تغذیه می‌کند.

یک ضعف تکرارشونده هم این است که تیم فنی با تیم مدیریتی/ رسانه‌ای هماهنگ نیست و پیام‌ها دیر یا چندصدایی می‌شود. از طرف دیگر، زنجیره‌ی تأمین و پیمانکاران اگر کنترل نشوند، سطح حمله بزرگ می‌شود؛ خیلی وقت‌ها مشکل از پیمانکار، سرویس جانبی یا مسیرهای دسترسی بیرونی شروع می‌شود.

و در نهایت، گزارش‌دهی پس از رخداد اگر خیلی مبهم باشد شایعه می‌سازد و اگر خیلی خام باشد اطلاعات حساس می‌دهد؛ پس باید «شفافیت کنترل‌شده» تعریف شود تا هم اعتماد حفظ شود و هم مواد خام به دست عملیات روایت‌سازی نرسد. اگر این میدان رها شود، هزینه‌ها مثل یک شوک ناگهانی ظاهر نمی‌شوند؛ تجمعی می‌شوند: اعتماد به پایداری خدمات کم می‌شود، رفتارهای اقتصادی هیجانی بالا می‌رود، موج‌های شایعه بعد از هر اختلال شدیدتر می‌شود و تصمیم‌ها به سمت واکنش‌های عجولانه می‌رود و همین چرخه، آزمون‌های بعدی را برای مهاجم کم‌هزینه‌تر می‌کند.

 جنگ انتظارات: وقتی «تصور کمبود» کمبود می‌سازد

در جنگ ترکیبی، اقتصاد فقط با تحریم یا ضربه‌ی واقعی هدف قرار نمی‌گیرد؛ با «انتظارات» هدف قرار می‌گیرد. کافی است مردم و فعالان اقتصادی نسبت به آینده احساس نااطمینانی کنند تا قبل از اینکه کمبود واقعی رخ دهد، رفتارهای اقتصادی تغییر کند و همین تغییر رفتار، خودش کمبود و نوسان می‌سازد.

تفاوت کلیدی اینجاست: در جنگ اقتصادی کلاسیک، اول کالا کم می‌شود و بعد قیمت بالا می‌رود؛ اما در جنگ انتظارات، اول تصور کمبود شکل می‌گیرد، بعد خرید هیجانی رخ می‌دهد، و سپس کمبود واقعی ساخته می‌شود و قیمت بالا می‌رود.

پساجنگ، اقتصاد را حساس‌تر هم می‌کند: اقتصاد روی لبه‌ی ترمیم است و هر اختلال کوچک می‌تواند روند ترمیم را کند کند؛ مردم بعد از شوک جنگی محافظه‌کارتر می‌شوند و بازار سریع‌تر هیجانی می‌شود؛ و هر نشانه‌ی منفی قابلیت تعمیم پیدا می‌کند و می‌تواند به برداشت «اوضاع رو به بدتر شدن است» تبدیل شود.

اینجا پیوند اقتصاد با روایت شدیدتر می‌شود و مهاجم دقیقاً از همین پنجره استفاده می‌کند. از همین رو، سیاست اقتصادیِ پساجنگ فقط سیاست عدد و بودجه نیست؛ سیاست «کاهش شوک‌پذیری» هم هست: روایت اقتصادی اگر به‌موقع و داده‌محور نباشد، ذهن بازار به سمت روایت‌های غیررسمی می‌رود و حلقه‌ی شایعه–نوسان تقویت می‌شود.

 نسخه‌ی یکپارچه: مدیریت زنجیره، نه مدیریتِ جزیره‌ها

اگر بخواهیم این یادداشت واقعاً خلاصه‌ساز و کاربردی باشد، باید بپذیریم که «رخداد»، یک نقطه نیست؛ یک مسیر است. بنابراین نسخه‌ی سیاستی هم باید به جای سه چهار برنامه‌ی موازی، روی یک منطق مشترک بنشیند: کاهش احتمال رخداد، کاهش زمان کشف تا مهار، افزایش سرعت بازیابی، و جلوگیری از تبدیل رخداد به روایت مسلط.

در میدان امنیتی-اطلاعاتی، نقطه‌ی قوت از جایی شروع می‌شود که به جای تمرکز صرف بر «نفی حادثه»، روی «قطع زنجیره‌ی اثر» تمرکز کنیم؛ چون اثر رخداد، با روایت بزرگ می‌شود. در میدان سایبری، باید «تداوم خدمت» به هدف اول تبدیل شود، چون سرویسِ پایدار، روایت را خشک می‌کند و هزینه‌ی ادراکی رخداد را پایین می‌آورد و در میدان اقتصادی، باید مرجع پیام و زمان‌بندی اطلاع‌رسانی منظم وجود داشته باشد، چون بازار از سکوت و تناقض می‌ترسد و با عدد و برنامه آرام می‌شود.

این سه میدان، بدون یک «تصویر مشترک از تهدید» هم‌افزا نمی‌شوند. اگر نشانه‌ها پراکنده دیده شود، تصمیم‌ها دیر می‌رسد و همین تأخیرها، فرصت روایت‌سازی می‌سازد. نتیجه‌ی عملی این نگاه، رسیدن به یک مدل هماهنگیِ رخداد است که هم‌زمان فنی، مدیریتی و ارتباطی باشد و اجازه ندهد هر دستگاه جداگانه حرف بزند و جداگانه عمل کند.

 گام بعدی: از اضطراب و اختلال، تا شکاف اجتماعی

اگر جنگ انتظارات و اختلال‌های خدماتی مهار نشود، مسئله فقط «نوسان» یا «ناکارآمدی» تلقی نخواهد شد؛ این موج‌ها به‌تدریج به میدان اجتماع وصل می‌شوند، نارضایتی معیشتی را به دوقطبی تبدیل می‌کنند و مسئله‌های قابل حل را به بحران هویتی می‌کشانند.

پس گام بعدی ناگزیر این است که دقیق‌تر ببینیم «شکاف‌ها از کجا شعله می‌گیرند»، چرخه‌ی قطبی‌سازی چطور کار می‌کند، و دولت/حکمرانی چه سازوکارهایی باید داشته باشد تا اعتراض و نارضایتی به «گسست» تبدیل نشود. این دقیقاً موضوع یادداشت سوم خواهد بود: فعال‌سازی شکاف‌های اجتماعی و سپس پیوند آن با جنگ مشروعیت در میدان بیرونی.

آخرین اخبار
اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

keyboard_arrow_up